رزرز، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره

رز

حرف های مامی و رز (2)خاطرات زایمان

1391/5/18 9:22
نویسنده : مامی آزاده
1,465 بازدید
اشتراک گذاری

خوشگلکم 

عزیز مامی! الان دلم گرفته نمی دونم چرا ، دلم خواست برای تو بنویسم برای تو که ناز من هستی.

الان دقیقا 11 ماهو 28 روزته،  و هی داریم به روز تولدت نزدیک تر می شویم .

دقیقا حال و هوای چهارشنبه پارسال رو یادمه ، نه چیزی می تونستم بخورم و نه حرفی فقط دوست داشتم گریه کنم !

دلم میخواست طبیعی بیای بغلم ولی خب نشد عزیزم . 40 هفته و 3 روز گذشته و تو تو دل من تو یه جای گرم و نرم و حتما تنگ جا خوش کرده بودی خوشگلکم !

پدرم شب اومده بود پش ما من دلم گرفته بود ای خدا ! حس عجیبی بود خیلی عجیب !

مثل همیشه پدر کلی حرف برای گفتن داشت عاشقش هستم !

بابا هم میخواست منو حال و هوامو عوض کنه با هام شوخی میکرد ولی خودش هم دلهره داشت . می فهممش ،هر وقت استرس داره یجوری پنهانش می کنه ، عشق من !

عزیزم بزار برات از روز زایمان بگم از 20/5/90 که تو برای اولین بار چشم های کوچولوتو تو این دنیا باز کردی !
صبح 5 شنبه باید می رفتیم بیمارستان پاستور نو، دکتر من دکتر تاجبخش اونجا زایمان می کرد .

2 3 بار قبلا با بابا رفتیم اونجا مسیر های خلوت رو یاد بگیریم که از اورژآنسی شد سریع بریم ! هه هههه خانم شما هیچ اورژانسی بوجود نیاوردید !

مامانی و بابا حسن هم اومدن با ما ، مامان منو و پدر هم بعدا اومدن !
خیلی بیخیال بودم

طبق سفارشات عسل ( دوستم ) لاک هامو پاک کردم ، آرایش هم نکردم چون تو اتاق عمل نمی زارن !
فقط یه رژ اون موقع موهام چتری بود !

خلاصه مامان بابا یه صدقه هم دم بیمارستان داد !

تو بیمارستان خیلی کارها سرییع انجام شد ! عزیزم فقط من بودم و یه خانم دیگه برای زایمان

خیلی خوب بود من همش ترس جابه جا شدن بچه ها رو داشتم!!!

ساعت 8 تو اتاق بودیم من حس غریبی داشتم !بزودی تورو می بینم ! برام عجیب بود خیلی و یه حس دوست داشتنی !

مامی من و پدر اومدن من بغلشون کردم خیلی خودمو کنتل کردم که گریه نکنم !

خداحافظی از همه

باباتو سفت بغل کردم

نمی دونم چرا اینقدر ساکت شده بودم خیلی حس غریبی بود

عزیزممم

رفتم تو سرم و سوند و آنتی بیوتیک و....

رفتیم تو اتاق عمل خیلی ترسناک مثل تعریف هایی که برام شده بود نبود

یه آقایی اومد یکم فیلم گرفت و سوال در مرود تو ، دختره ؟ بچه اولته ؟

اسمش چیه ؟  رزکم تو هنوز اسم نداشتی !

دکترم اومد سلام چطوری ؟ دختر عموت هم هفته دیگه اینجاست !!( دختر عموی من هم دکترش همین دکتره )

من : جدا چه زود

دکتر : خب بلاخره طبیعی نشد

من : اشک هام سرازیر شد

دکتر: ای بابا خب نشد اشکالی نداره که

من دیگه چیزی نفهمیدم ......

با درد بیدار شدم ، من کجام خیلی فکر کردم خیلی درد بود خیلی عزیزم !
فقط صدا می کردم مسکن می خوام !

بردنم تو اتاقم اولین صدا صدای پدر بود

آزاده یه دختر خوشگل گریه او مثل خودت !!!!

این صدا رو خیلی دوست دارم خیلی سام بوسم کرد

مامانم بود ! مامانی و باباحسن

کوش پس کو دخترم !؟

الان میارن ، وای این دختر منه وای خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت

خواب بودی ، با صورت پف کرده و ناز

دستای کوچیک و ظریف

لب های قرمز و ناز

به دست هات دست زدم انگشتمو گرفتی وای خدای من اشک محلت دیدنتو نمی داد !

پرستار اومد ( ازش زیاد خوشم نمی اومد ) بزور شیر دادن یادم داد

سرتو فشار میداد به سینه خانم فشار نده الان له میشه !!!!!

نه چیزی نمی شه

اااااااا خانم نکن دردش میاد !!

کلی بگو مگو کردم باهاش!ههه هههه مادر شدم یهو !

من ساعت 8:35 دقیقه روز 20 مرداد 1390 مادر شدم و خدا یه فرشته ناز و معصوم برای ما فرستاد

من و بابا تا توان داریم مواظبتیم خدایا به ما کمک کن و همیشه پیش ما باش

خدایا شکرت  

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (2)

سما مامان شاينا
18 مرداد 91 14:51
دقيقا مثل من
منم طبيعى ميخواستم نشد
منم كلى درد داشتم
منم شير دادن بلد نبودم
منم ......
من فقط پدر نداشتم،ولى با تمام وجودم حضورشو بيشتر از هر كس ديگه اى حس ميكردم
خدا پدرتو و خانوادتو برات حفظ كنه


سما جان قربونت برم ، خدا پدرتو بیامرزه اون از اون بالا همه جا مراقبت بوده شک نکن
رضوان مامان رادین
6 دی 91 11:58
وای چه خاطره قشنگی بود... اما برعکس من میخواستم سزارین بشم اما پسرم امون نداد و 40 روز زودتر دنیا آمد
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رز می باشد