یه گردش و یه به به !!!!!!!!
امروز اول خرداد 1391 من بعد از کار با مامی جون تصمیم گرفتیم بریم یکم گردش پارک. ساعت 6 رفتیم پارک نزدیک خونه مامی اینها خیلی وقت بود نرفته بودیم بیرون از وقتی از شمال اومدیم . عزیزم تو دوباره متعجب از دیدن دنیای بیرون !
با تعجب ماشین های پر سرو صدا رو نگاه می کردی ! آدم های جور وا جور !
دلم می خواد بشینم فقط نگاهت کنم ، دلم میخواد ساعتها بشینم و به صورت ماهت نگاه کنم ، دنبال چشمهای کنجکاوت نگاه کنم ، عاشق نگاه معصومانت هستم !
خدایا تو چی خلق کردی ، یه فرشته با نگاهی معصوم ، نگاهی که هزاران بار شایسته نگاه کردن است و تشکر از تو خدایا !
خدایا تو زندگی مارا با این فرشته ات دگرگون کردی ، با تمام وجودم هزاران بار از تو تشکر می کنم به خاطر این هدیه عالی ات !
...
....
عزیزکم تو امروز بیرون خوب بودی هنوز داری کشف می کنی ! یه عروسک کوچولو از وقتی رفتیم بیرون دستت بود تا وقتی برگشتیم !
یکم حرف زدی ! یکم آواز خوندی ! آب خوردی یه عالمه !
اینم عکس ومن و تو

شب هم من خواستم بهت سرلاک بدم ، از اونجایی که کشف کردم روی نون غذا رو بهتر می خوری ، منم سرلاکتو رو بیسکوئیت می گذاشتم تو هم می خوردی !!! ههههه هههه کلک زدم بهت
اینم عکسش :



یه گردش و یه به به !!!!!!!!
