یه گردش و یه به به !!!!!!!!
امروز اول خرداد 1391 من بعد از کار با مامی جون تصمیم گرفتیم بریم یکم گردش پارک. ساعت 6 رفتیم پارک نزدیک خونه مامی اینها خیلی وقت بود نرفته بودیم بیرون از وقتی از شمال اومدیم . عزیزم تو دوباره متعجب از دیدن دنیای بیرون ! با تعجب ماشین های پر سرو صدا رو نگاه می کردی ! آدم های جور وا جور ! دلم می خواد بشینم فقط نگاهت کنم ، دلم میخواد ساعتها بشینم و به صورت ماهت نگاه کنم ، دنبال چشمهای کنجکاوت نگاه کنم ، عاشق نگاه معصومانت هستم ! خدایا تو چی خلق کردی ، یه فرشته با نگاهی معصوم ، نگاهی که هزاران بار شایسته نگاه کردن است و تشکر از تو خدایا ! خدایا تو زندگی مارا با این فرشته ات دگرگون کردی ، با تمام وجودم هزاران بار از تو ت...
نویسنده :
مامی آزاده
9:58






